آفتابگردون

ترانه میشوم..قلم میشوم شعر میشوم.. تا از ذرات وجود من براین خاک باقی بماند

Allbeniyanina

1:6 

۱ موافق ۰ مخالف

نگاه

_

هر چند وقت یکبار به آیینه که نگاه میکند
نگاه سردومُرده ای میبیند
انگار که درون پوسته‌اش چیزی خاموش شده است
پرنده در قفس پر نمیزند

و بر تبلی خاموش کوبیده میشود
میپرسد:خوبی درست است؟
خودش به خودش پاسخ میدهد:یکسال است که خوبم

۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

نور✨️



۲۳سالگی
چند وقتی گذشته اما بخاطر روزهای طلایی که باهم داشتیم
همچنان نور آفتاب رو که میبینم به برگ درختی تابیده
یا از پنجره خانه به داخل ورود کرده
یاد تو میوفتم
نمیدونم این یادآوری ها تاچه سنی برای من ادامه داره ۵۰سالگی؟
شایدم ۲۴سالگی ویاهمین فردا
اما میدونم که یک داستان عمیق پس ذهن من همچنان ماندگاره  چه حسی داره که یک نفر سال ها به یاد انسان باشه؟
اگر روزی مثل یک پیرزن در بستر بمیرم حداقل یک داستان برای گفتن دارم
داستانی از شرح روزهای با تو بودن.

۲ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

اما شکنجه ها یواشکی نبود!

شاعر مغازه بود دائم پلمپ شد
هرزن ترانه شد،در خون خود ندا


۱ نظر ۵ موافق ۱ مخالف

"ماریا"

ماریا غلتی زد وباچشمان کاملا باز به پنجره گشوده شده وپرده ای که از نسیم صبحگاه تکان میخورد نگاه کرد.
دوباره به آن شب هایی بازگشت که دوروز کامل چشم برهم نمیگذاشت وبه‌جای خوابالودگی تنها احساس پوچی را باخود حمل میکرد.
پیش خودش گفت(بی،فایده است)
از تخت بلندشد ،لباس خواب ساتن سفید خود را مرتب کرد وبه کنار پنجره رفت.
دم دم صبح بود وکلاغی که داخل حیاط خانه سروصدامیکرد اورا به یاد ایام قدیم می انداخت.
راستی ایام قدیم ،
آخرین باری که این حس عجیب وسنگین را داشت
سال هاقبل بود، مقداری قرص خورده بود وبه مدت یک هفته هوشیاری درستی نداشت.
مدام در راه بیمارستان بودند وماریا تنها روی صندلی عقب ماشین دراز میکشید،انگار که خواب ببیند نه درست می‌دید ونه درست می‌شنید
اما میدانست که قرار است بمیرد
حس نزدیکی به مرگ راداشت.
به سایه‌خود داخل شیشه‌ی پنجره نگاه کرد وموهای مجعدش را پشت سر مرتب کرد،خیالش آسوده شد
حالا میدانست چه حسی دارد بر قلب او فشار میاورد
نه ناراحتی است نه عشق نه دلتنگی،نه...
حس میکرد دوباره دارد میمیرد.
درب بالکن را باز کرد ودر آن هوا نفس عمیقی کشید
هیچ حسی نسبت به اقدامی که قرار است انجام بدهد نداشت
بلکه کمی آسوده خاطر هم میشد،میخواست از این حس سنگین فرارکند ، پاهایش را پایین سکو رهاکرد و پرید.

حالاسرش نقش برزمین است و ازخون قرمزش جوانه هایی روییده شاید هم جوانه ها ازقبل برای خوش‌آمد گویی او وفرودش به زمین وجود داشتند.

درگوش خود نجوا هایی می‌شنود"آه ماریا تو باخود چه کردی"

انگار که روح های حیاطِ پشتی با اوصحبت میکنند.
پیش خود تکرارمیکرد،حالا میتوانم بخوابم
حالا میتوانم آرام بگیرم

.

.

.

.

.

.
سپس چشمانش راگشود
از روی تخت بلند شد و به بیرون نگاه کرد
این سرما خبراز آمدن پاییز میداد
درب بالکن راباز کرد تابه پایین نگاهی بیندازد
آیا حس آسودگی میداشت اگر خودش را نقش بر زمین میدید؟
وباکمی ترس به پایین نگاه کرد....

4:44Am

_



۲ موافق ۰ مخالف

خداحافظ ویرجینیا✍️


دوباره در دهه 1920 غرق میشوم
چشمانم را میبندم که اورا بیدارکنم
کاغذ های نوشته شده
گُل های صورتی روی میز
نور یک ظهر پاییزی
وموهای زنی که با گیره‌ای ظریف پشت سرش به شکلی مارپیچ بسته شده است.
.
آیا دوباره ویرجینیا درمن بیدار شده؟
آخرین باری ک به آیینه نگاه کردم و اورا دیدم
مدت ها قبل بود
زمانی که از عشق به مرز جنون ودیوانگی میرسیدم ومیتوانستم تمام وجودم را بایک قلم وچند کلمه
همچو ریختن قطرات خون به جای جوهر
وهمچو ریختن اشک در نقطه‌‌ی کلمات
روی یک کاغذ بریزم
بدون تکرار ، بدون اغراق ، بدون انتظار
میپرسم
آیا ویریجینیا درمن بیدارشده است؟
صدایی درسرم میشنوم "خیر"
حالا که یک اتاق خالی را میبینم میدانم ،
او تا ابد درون من مرده است وشاید همان یکباری که قدرش را نمیدانستم مَرا انتخاب کرد.
حالا بدون آن روح دیوانه من شاد ترم ومعمولی تر حتی
کمی خسته کننده تر
اما دگر آتشی آنچنان پُر شور درونم نمیرقصد
آخر من خودم نیز دگر رقص را نمیدانم!
انگار که جسم تنها حرکاتی را تکرار کند
وفقط تکرار کند وتکرارکند بدون آنکه چیزی حس کند..
بدون آنکه آتشی از سرانگشتانش واز گوشه‌ی نگاهش چکه کند
بدنم میرقصد

شاید تنها چیزی که ازقدم های او باقی مانده سردیِ رودخانه"اوز" در یک شب زمستانی باشد.
 قلبم میداند که ویرجینیا رفته است و تنها نامه‌های قدیمی اش در این خانه‌ی خیالی باقی مانده
نامه هایی که گوشه‌ی میز ، با آمدن غُباری از فراموشی
خاک خواهند خورد.

_

از قلم وولف:‏چنان سردم است که قلم را به زحمت در دست گرفته‌ام. بیهودگی‌ست همه‌چیز؛ مدتی است که مدام آن را احساس می‌کنم. مغزم به پنجره‌ای خالی می‌ماند. به رختخواب می‌روم، در گوشم پنبه می‌گذارم، یکی دو روز دراز می‌کشم و در زمان به چه مسافت‌هایی سفر می‌کنم.

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

..year 19

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

🖤

امروز داشتم درخواب سال ۹۸رو میدیم 
(اگر حافظه ام یاری کنه)
اعتراضات بود وما ۴عدد دانشجو که داخل پارکی نزدیک به دانشگاه چرایی های اعتراض ودرست وغلط بودنش رو مرور میکردیم
واین مسئله که کاری از دست ما ساخته نیست
توی خواب
دقیقا توی همون روز بودم
وهمون حرفا وآدمایی که "هیچکدوم" دیگه نیستن برام مرور شدن
با این تفاوت که این بار توی خواب ،انقدر منفعل وبدون ایده نبودم
و تصمیم گرفتم دیگه انقدر فکر نکنم وفقط سوار آتیش بشم..
_


 مغزمون آتیش گرفته🤦‍♀️🖤

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

تابستان پَر🕊

اگر بگویم این تابستان بدترین تابستانِ عمرم بوده اغراق نکرده ام..
از تمام آن لذت هایی که فصل گرما را همیشه برای من متمایزمیکرد جاماندم
وازهیچکدام لذت نبردم
روحم حالا فصل پاییز راطلب میکند
بازهم نه بخاطر لذت های ریز ودرشت وزیبایی هایش
بلکه فقط بخاطر "سرما".
حیف بستنی ها و نور ها وخیابان هایی که دیگر هیچوقت مثل قبل نخواهندشد
بامن قهرخواهند کرد چون مثل یک بچه‌ی بی اشتها به همه‌شان "یک نَح"گفتم
ودر را به روی تابستان بستم.

_

عوضش از بارونای پاییز ولباس گرما وقهوه ها لذت میبرم :)

چه حسی به پاییز دارید؟🚶‍♀️

۲ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

تجزیه وتحلیل ترس

توی چند دقیقه کتاب آسیب روباز کردم وفکر کردم خب من که قرارنیست کنکور اسفند رو باوجود تایم کم و شرایط کاری قبول بشم ودوباره بستمش.
بعدیاد صحبتا وراهنمایی های یکی ازدوستام افتادم و رفتم اینترنت و آزمون معلمی رو سرچ کردم ویهو به این فکر افتادم که اگر معلم بشم تتو نمیتونم بزنم(فکرو نگاه آخه..)
بدون مکث
رفتم دنبال طرح های تتو گشتم وباز به این فکر کردم که من اصلا اهل تتو زدن نیستم که دارم بهش فکرمیکنم..!
_

و به خودم اومدم و استاپ زدم که
وات د هل دارم چیکارمیکنم باخودم؟
به هرحال نکته قابل توجهی نداشت این حالَت..

_


تویکی از دوره ها که مربوط به خودسازی وخودآگاهی هست شرکت کردم(که واقعا بنظرم مزخرفه وسطح پایین)
استادش اشاره میکنه به این موضوع که قبل از روبه روشدن باترس ها باید تماما اون ترس رو تجزیه وتحلیل کنیم وخیلی جزعی بهش،بپردازیم.
_
اگر درنظربگیریم که به طورمثال ترس من ازشکست باشه
بنظرشما چطور میشه تجزیه اش کرد تا نقاط خیلی ریزش بررسی بشه؟

_

حتی توی همین مطلبمم یکپارچگی وجودنداره😂

۳ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان